و اما نیمه شبی من خواهم رفت
از دنیایی که مال من نیست
و از زمینی که مرا بیهوده بدان بسته اند..
این شبه صبح نشد؛
یه روز خوب نیومد؛
آدم به آدم نرسید؛
زمین گرد نبود؛
به مو رسید پاره هم شد.
یادمه میگفت هیچکس دوستش نداره
یه جورایی عجیب احساس تنهایی میکرد
همش با خودم میگفتم مگه میشه کسی دوستش نداشته باشه؟!
اون که چیزی کم نداره دورش هم شلوغه..
حالا چند سالی از اون روز ها میگذره و من حرفاشو با بند بند وجودم درک کردم
راستش خودم به دردش دچار شدم
اون راست میگفت هیچکس دوستش نداشت
یعنی..
اون اصل کاریه دوستش نداشت.