خیالِ چشمان تو
شب را به من هدیه داده است!
دیگر طلوع خورشید را نخواهم دید،
اما بدان؛
غروبش سالها به تماشای من خواهد نشست!
آره من احمقم، که اگه نبودم این قدر برام مهم نبودین
قبل خودم اولویت نبودین
این قدر با تموم بلاتکلیفی ها و بدی ها دوستتون نداشتم
این قدر بهتون فکر نمیکردم
من ، اگه ، احمق ، نبودم
الان اینجا کنارتون نبودم
ولتون میکردم و میرفتم پی زندگیم
پی آرامش از دست رفتم
پی تموم آرزوهایی که با وجودتون شد حسرت.
یجوری شدم انگار غم سر تا سر وجود منو فرا گرفته ؛ نمیدونم منشاش چیه ، چرا ، چطوری اینطور شدم ولی انگار تک تک سلولای بدن منو باز کنی ازشون ب جای خون غم سرازیر میشه ..
ویرانه نه آنست ک جمشید بنا کرد
ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نگه تو
صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت؛)