پس از اندوه هایمان،
همچون بهار زنده خواهیم شد
انگار که هرگز مزه ی تلخی را نچشیدیم..!
مشکل اینجاست که من میدونم بد ترین شب هم بالاخره صبح میشه
میدونم دل شکسته مثل روز اول نه اما تکه هاش جمع میشه
میدونم تنهایی هم میشه ادامه داد
میدونم هیچکس بعد از رفتن کسی نمیمیره
میدونم به هیچکس نمیشه اعتماد کرد
میدونم تهش خودتی و خودت
من همه ی اینها رو میدونم اما باز هم ضربه میخورم
دلم میشکنه
شب هام صبح نداره
تنهایی برام سخته
همه ی اینها رو میدونم اما هیچی درست نمیشه
میدونی چرا؟!
چون متاسفانه من برعکس شماها تو سینم به جای سنگ ، قلب دارم.
داغیکعشققدیمواومدیتازهکردی
شهرخاموشدلمروتوپرآوازهکردی
آتشاینعشقکهنهدیگهخاکستریبود
اومدیوقتیتوسینهنفسآخریبود
روزگاریبود
آسمان ، آبی
زمینپُراز
برگهایخزان
پرازلحظههای
عاشقیبود
هرزمان
بهآسمانش
دلبستیم
غروبکرد
زمینشتَرَکخورد
زمانششد
پُرازهوس
دروغ ، خیانت
حال ، کنجدیواری
بزارهمه
فکرکنندبیماری
همینکافیست
کهخودمیدانی ؛)
من آدماییو دوست دارم و کنارشون میمونم که بهم اهمیت بدن، دلتنگم بشن، واسم وقت بزارن، نه آدمی که راه بیوفتم دنباشون بهشون بگم به منم توجه کن.
ترسناکه که آدم به از دست دادنا عادت کنه،
با نبودنا بهراحتی کنار بیاد و دیگه فرقی به
حالش نکنه کیو داره از دست میده.