الان اونجایی از قصهست که فروغ میگه:
نمیدانم چه بنویسم.
شاید اگر تو اینجا بودی اشکهایی را که حالا توی چشمهایم با زحمت نگه میدارم را روی دستهایت میریختم.
به قول فروغ فرخزاد که میگه:
در ظاهر روی پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم. اما حقیقت این است که خسته هستم. میخواهم فرار کنم. میخواهم بروم و ناپدید شوم...
ما فقط یه بار زندگی میکنیم،
پس شرایط رو برای خودت سختتر نکن؛
اگه دلت برای کسی تنگ میشه، بهش زنگ بزن.
اگه دلت میخواد کسی رو ببینی، باهاش قرار بذار.
اگه سوءتفاهمی پیش اومده، رفعش کن.
اگه سؤالی تو ذهنته، بپرس.
اگه از چیزی خوشت نمیاد، رک نظرتو بگو.
اگه از چیزی خوشت میاد، با بقیه درمیون بذار.
اگه چیزی رو میخوای، درخواست کن.
اگه کسی رو دوست داری، بهش بگو!
آندیا!
آدما خاطره میشن خاطره ها فراموش؛
خاطرات تنها چیزیه ک از اونایی ک نیستن به یاد میمونه؛)
ندادی مهلتم حتی بگویم من خداحافظ
که حافظ در گلو ماند و چه گریه با خدا کردم.
روزایی که فکر میکنی خوشحالم در حقیقت روزایین که توانِ پنهون کردن غمامو داشتم، تو فقط فکر میکنی خوشحالم!