هممون یه دردایی داریم که مختص به خودمونه ، نمیتونی بابتشون از کسی کمک بگیری و همه اش میشه فکر و خیال.
كسی كه بخوادت ميمونه، واست تلاش ميكنه؛
با اتفاقای دورت نميزاره بره
بيا رک باشيم كسی كه بخوادت با تموم مشكلاتت زشتی زيبايی و گذشتت ميخوادت!
پس خودتو گول نزن.
یه تیکه از کتاب به سوی دمشق هست ک میگه :آدم مهربانی ک تشنه محبت بود. حتی میخواست که سگ باشد، اما به کسی تعلق داشته باشد. او تنها در پی این بود که از تنهایی فرار کند. حتی به قیمت شلاق! اما به شرطی که گاهی هم محبت در کنار شلاق باشد. آدمی ک میخواهد از دست سرنوشت فرار کند!...
همیشه قبل از اینکه به کسی حرفی بزنی به حرفت فکر کن شاید حرفت باعث بشه اون فرد نارحت بشه ازت رنجیده بشه دیگه بهت فک نکنه حتی خودشو بکشه بخاطر حرفت..
کاش ادم میتونست دست خودش رو بگیره ببره ی گشت تو شهر بزنه، ی چایی بهش بده، بذاره رو چمنا دراز بکشه یا وسط جمعیت داد بزنه تهش که خسته شد، بشینه جلوش بهش بگه: میشه لطفا بهم بگی چه مرگته؟بگو تا حلش کنیم.
لازم نیست برای کسی که نمیفهمه توضیح بدی چه کارایی براش کردی و چقدر باهاش ساختی و چقدر به فکرش بودی. خودتو ازش بگیر، گذر زمان خودش همه چیز رو بهش میفهمونه.