هیچ اتفاقی فراموش نمیشه، بالاخره یه روز، تو یه خیابون، یا وسط یه آهنگ، یا موقع خوندن یه کتاب، یا دیدن یه فیلم، یهو همه چیز یادت میاد..
همه چی به پایان میرسه ، تاریک ترین شبا صبح میشن ، افسردگی و ناخوشی گورشونو گم میکنن ، اون احساسی که فرو پاشی روحی بهت القا میکنه نابود میشه ؛ مسئله گذر زمانه ، همه چی مجدد خوب میشه و تو دوباره مثل بهار زنده میشی و شکوفه میزنی و رشد میکنی ، انگار که خورشید هیچوقت زمینه آبی آسمونشو به سیاهی شب و ماهش نداده ، انگار که هنوز مزه تلخی زاده نشده و هیچکسی ازش خبر دار نیست .
اگر برای تو خیری داشت میماند ؛
اگر دوستدارت بود حرف میزد ،
و اگر مشتاق دیدنت بود میآمد .
مردمان شهر در میان ظلمات شب کلامی در گفتار ندارند ، هیچ و پوچ اند .
اندر سخن در کلامی نباشد زندگی را چه باید کرد ؟