من واقعا تو نشون دادن احساساتم به دیگران عاجزم پس اگه حتی یبار حس کردی دارم بهت علاقه نشون میدم بدون دوست داشتنت به گوشت و پوست و استخونم رسیده .
ولی آدم یه مرحله هایی تو زندگیش هست.
که نمیدونه کجاست و اصلا چیکار میکنه؟!
نمیدونه به چیزایی که میخواد میرسه یا ن؟
میخواد با کسی حرف بزنه ولی تنهایی رو ترجیح میده!
آدم یه مرحله هایی تو زندگیش هست خودشو گممیکنه !
ولی بعد اون تنهایی یه تصمیمایی تو خلوت خودش میگیره که شاید هیچوقت از قبل جرعتشو نداشته .
اره شاید خیلی سخت باشه ولی دقیقا همونجا یادمیگیری چطوری با قدرت از سختیا عبور کنی!
یاد میگیری فقط خودت برای خودت میمونی و رفتن و موندن بقیه اونقدرا هم ارزشمند نبوده!
چون تو روزایی رو شب کردی وشبایی رو صبح کردی کهاونا حتیکوچیکترین درکی هم ازش نداشتن .
آنجا که کلام ناتوان شد ؛
موسیقی لب گشود ؛
و آنجا که موسیقی ناتوان شد ؛
آغوش گشوده شد :)
شاید بتونید با نبودنش کنار بیاید ،
ولی هیچوقت با این موضوع که
«چرا این همه زور زدم و بازم نشد»
هیچوقت نمیشه کنار اومد .
اونی که تنهات میزاره و میره یکی دیگه
رو پیدا کرده ، ولی تو که تنها میمونی
خودت و پیدا میکنی .
یهشبایی تو زندگیِ آدمیزاد هست که بعد از ساعتها فکر و خیال، به خودش میاد و میبینه روحش، از اعماق وجود داره گریه میکنه، ولی از چشماش هیچ اشکی نمیاد .
یه دیالوگی توی سریال شهرزاد بود که میگفت:
«اگه نمیدونی بدون! من با تو چیزایی رو پیدا کردم که هیچوقت تو زندگیم نداشتم؛ نمیخوام از دستش بدم؛
پس اگه بزاری بری، من تموم میشم»
آدم با کسی که دوسش داره چیزایی رو پیدا میکنه
که هیچ وقت نداشته، چیزایی که هیچوقت دوباره نمیخواد از دستش بده:))
یه متن خوندم که نوشته بود :
من آدمی خودخواه، بی حوصله هستم. اشتباه می کنم، از کنترل خارج می شوم و گاهی کنترل کردنم سخت می شود..!
اما اگر نتوانید بدترین حالت من را تحمل کنید بی شک شایستگی بهترین حالتم را هم ندارید!
من حذف شدن آدمها رو به غریبه شدنشون ترجیح میدم، واقعاً ترجیح میدم بدونم که فلان آدم از زندگیم رفته و دیگه هیچ نسبتی باهام نداره تا اینکه بدونم همچنان هست ولی بود و نبودش فرق چندانی نداره، دوست دارم از آدمها خاطره به جا بمونه، نه صرفاً یه چهره و اسم آشنا.