یهشبایی تو زندگیِ آدمیزاد هست که بعد از ساعتها فکر و خیال، به خودش میاد و میبینه روحش، از اعماق وجود داره گریه میکنه، ولی از چشماش هیچ اشکی نمیاد .
یه دیالوگی توی سریال شهرزاد بود که میگفت:
«اگه نمیدونی بدون! من با تو چیزایی رو پیدا کردم که هیچوقت تو زندگیم نداشتم؛ نمیخوام از دستش بدم؛
پس اگه بزاری بری، من تموم میشم»
آدم با کسی که دوسش داره چیزایی رو پیدا میکنه
که هیچ وقت نداشته، چیزایی که هیچوقت دوباره نمیخواد از دستش بده:))
یه متن خوندم که نوشته بود :
من آدمی خودخواه، بی حوصله هستم. اشتباه می کنم، از کنترل خارج می شوم و گاهی کنترل کردنم سخت می شود..!
اما اگر نتوانید بدترین حالت من را تحمل کنید بی شک شایستگی بهترین حالتم را هم ندارید!
من حذف شدن آدمها رو به غریبه شدنشون ترجیح میدم، واقعاً ترجیح میدم بدونم که فلان آدم از زندگیم رفته و دیگه هیچ نسبتی باهام نداره تا اینکه بدونم همچنان هست ولی بود و نبودش فرق چندانی نداره، دوست دارم از آدمها خاطره به جا بمونه، نه صرفاً یه چهره و اسم آشنا.
-هیچکس الکی الکی نمیره تو لاک ِخودش ؛
یکی ناامیدش کرده ،
یکی مهربونیاش ُ نادیده گرفته ،
یکی دلش ُ شکسته ،
یکی آرزوهاش ُ آتیش زده ،
و بدترینش اینه که همهی این کارارو کسی کرده ،
که باتمام وجود بهش اعتماد داشته . . !