حالش همیشه بهاری بود ،
یک لحظه آفتابی بود یک لحظه بارونی یهو طوفان میشد همه چیو میزد به هم چند ثانیه بعدش جوری آروم بود که هیشکی نمیفهمید چی تو دلش میگذره .
فکر میکنم دلیل ترس من از شاد بودن اینه که هربار من خیلی خوشحال میشم ؛
بعدش یه اتفاق بد میوفته ؛)
دوست دارمش...!
مثل دانه ای که نور را
مثل مزرعی که باد را
مثل زورقی که موج را
یا پرنده ای که اوج را...
دوست دارمش .