من دقيقا به همونجایی رسيدم كه نه ديگه كسيو ميتونم تحمل كنم، نه چيزی برام هيجان انگيزه، نه حوصله كسيو دارم، نه حتی وقتشو.
بهترین قسمتش این بود
که پرده ها را کشیدم
و زنگ در را با پارچههای کهنه پوشاندم
تلفن را توی یخچال گذاشتم
و سه روز تمام
در تخت خواب ماندم
و بهتر از همه این بود
که کسی اصلا
دلش برایم تنگ نشد؛"
از هر بهانه ای برای حرف زدن باهاش استفاده کردم، اما اون دنبال بهانه ای برای ترک کردنم بود...!!
_ جالبه!! ما هیچوقت مثل هم نبودیم