نوشته بود
و اما نیمه شبی من خواهم رفت
از دنیایی که مال من نیست،
از زمینی که مرا بیهوده بدان بسته اند.
بدترین و دردناک ترین اتفاق اینه که ندونی بار آخریه که باهاش حرف میزنی بار آخریه که گوش میکنیش بار آخریه که بغلش میکنی بار آخریه که نگاش میکنی که اگه بدونی بیشتر باهاش حرف میزنی حواس جمع تر گوش ،میکنیش محکم تر از قبل بغلش میکنی و عمیق تر نگاش میکنی.
بارون متوقف میشه ؛ شب میگذره
درد و رنج محو میشه . .
اما امید هیچوقت ،
اونقدر گم نمیشه ، که نشه دوباره پیداش کرد ؛)
اون دیالوگ که میگفت:
«آدم کسی که دوسش داره رو یادش نمیره..
فقط یاد میگیره کمتر راجبش حرف بزنه، کمتر فکر کنه تا کمک کنه کمتر دلش تنگ بشه،همین..
گوش کردی؟! "یادش نمیره!"»
چقدر حق بود..
ولی من برگشتنتو نمیخوام ،فقط میخوام از فکرو قلبم بری بیرون ،میخوام دیگه با هرکلیپی ک میبینم تو ذهنم نیای ،میخوام دیگه بهت فک نکنم ،دیگه دلم تنگ نشه فقط میخوام دیگه تو ذهنم پیاده روی نکنی همین.