تیک و تاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا میدهد. میخواهم آن را بردارم از پنجره پرت بکنم بیرون، این صدای هولناک که گذشتن زمان را در کلهام با چکش میکوبد
سرانجام یک شب با انبوهی از درد های پنهان شده در جانم مواجه خواهم شد و در آخر تا ابد شبیه به یک زنده ی مُرده، به زیستن ادامه خواهم داد. مقصودم زندگی بود. به مرگ رسیدم.
بعضی از آدم ها منتظر نمیمونن تا ترک بشن و بجاش ترک میکنن. نه صرفا بخاطر غرور و هزارتا کوفت دیگه نه فقط بخاطر اینکه یجایی یروزی اونی که خیلی دوستش داشتن ترکشون کرده و اونا دیگه حوصله ی دردسرای بعد ترک شدن رو ندارن.
ادما انتظار چیزایی رو میکشن که بدستشون نمیارن و چیزایی براشون اتفاق میوفته که انتظار شو ندارن!
ای وطن که از ساکنانت خالی شدی
من به حمایت تو احتیاج دارم
آب و تابم از دست رفت رفتگانم را برگردان !