این مفهوم خانواده هم چیز عجیبیه! روان آدم رو میریزن تو چرخ گوشت چرخ میکنن ولی بازم آدم دوسشون داره و از ناراحتیشون داغون میشه :)
حالم اینجوریه که؛
انگار همه موفق شدن من نه
انگار همه مهاجرت کردن من نه
انگار همه به یه جایی رسیدن من نه
انگار همه پولدارن من نه
انگار همه دوست داشته میشن من نه
انگار همه خوشبختن من نه
جدی جدی همه دارن زندگی میکنن و من نه
فقط دارم نفس میکشم من .
از این مودم که وسط حرف زدن یهو ساکت میشم؛ وسط خندیدن یهو بغض میکنم؛ وسط خوشحالیام یهو دلم میگیره؛ وسط جمع یهو دلم میخواد برگردم به اتاقم؛ از اینکه همون موقعی که نباید خیلی چیزا یادم میاد و خیلی اتفاقا تو ذهنم مرور میشه و باعث میشه همون غم قدیمی که تا الان گوشه قلبم خاک میخورده دوباره تو کل وجودم ریشه کنه؛ از این حالم، حالم بهم میخوره .
ن دلم میخواد ..
من
یه بار بخوام بشه
همون موقع که ذوقشو دارم بشه
همون وقتی که منتظرشم بشه
نه دیگه وقتی که بیخیالش شدم؛
واقعا فکرمیکنی من سر کسی که دوسش دارم دست از تلاش کردن برمیدارم و کوتاه میام؟
نه عزیزم من خیلیم آدمی ام که صده خودمو میزارم و واسه داشتنت تلاش میکنم
اگه دیدی بیخیال شدم ، سرد شدم
بی دلیل نبوده ؛
قطعا اونقدر که من اومدم سمتت تو نیومدی ؛
قطعا علاقه ای که من بهت داشتم و ندیدم تو داشته باشی و خیلی چیزای دیگه ..