چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم ز عطش میسوزد
شانه ای میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
ولی افسوس که نیست
آندیا!
اونقد از تو حرف زدم، همه ازم فرارین. . .
من زورم رسید به جای خالیت . . .
من زورم رسید به بوی عطری که میزدی . . .
من زورم رسید که خودمو بِکَنَم ازت آخر . . .
آندیا!
ولی سیمین دانشور چقدر قشنگ حرف دلمونو میزنه ، اونجا ك میگه : ‹ سکوت من همیشه به معنی رضایت نیست !
- وقتی اخوان ثالث میگفته :
او رفت و صبر رفت و تحمل تمام شد ،
از هم گسست سلسلهی اختیار ِ ما . .
- کاش بودم و میگفتم :
درسته بعد از رفتن ِ کسی ك دوستش داریم ،
حال و روزمون خراب میشه و به هم میریزیم ،
ولی بهتره هرچه زودتر به این درک و نتیجه برسیم اون آدمی ك توی رابطه پاش میلنگه ، نمیتونه همراه خوبی توی زندگیمون باشه !
و چه بهتر ، کسی ك رفتنیه زودتر بره .
لامصب پاییز انگار هرروزش غروب جمعست
دیگه نباید گفت؛یکشنبه دوشنبه
باید گفت یک جمعه دو جمعه سه جمعه . . .