دلم میخواد بهش تکست بدم بگم :
"شاید فکر کنی من فراموشت کردم و الان دورم رو پر کردم از آدمهای مختلف اما؛ من یک شب رو هم بدون فکر کردن بهت نخوابیدم، توی همهی آدمهایی که بهم نزدیک میشن دنبال تو میگردم، هر روز صبح با درد توی سینم بیدار میشم، شاید چیزی رو نشون ندم، شاید هیچکس نفهمه چه دردی رو دارم تحمل میکنم، ولی اینو بدون توی خلوت خودم درحالِ نابود شدنم. من دلم واست تنگ شده."
همینقدر میدانم که از خودم بدم میآید، میخورم از خودم بدم میآید، راه میروم از خودم بدم میآید، فکر میکنم
از خودم بدم میآید. چه سمج؛ چه ترسناک !
تنهاییم شبیه تنهاییِ ظهرهای بچگیم شده،
وقتایی که همه میخوابیدن و
من خوابم نمیبرد،
آدما بودن اما، نبودن .
من نیاز داشتم وقتی گفتم خداحافظ، تو بگی بمون، وقتی با تک کلمه جواب میدادم، بگی خوبی؟ وقتی احساس ناامیدی میکردم، بگی من هستم، وقتی غمگین میشدم، بگی دوست داشتنم رو یادت نره ولی خب نبودی هیچوقت اینطوری نبودی .