تنهاییم شبیه تنهاییِ ظهرهای بچگیم شده،
وقتایی که همه میخوابیدن و
من خوابم نمیبرد،
آدما بودن اما، نبودن .
من نیاز داشتم وقتی گفتم خداحافظ، تو بگی بمون، وقتی با تک کلمه جواب میدادم، بگی خوبی؟ وقتی احساس ناامیدی میکردم، بگی من هستم، وقتی غمگین میشدم، بگی دوست داشتنم رو یادت نره ولی خب نبودی هیچوقت اینطوری نبودی .
یاد اون قسمت فرندز افتادم که
ریچارد از مونیکا خواست برگردن به هم
و مونیکا قبول نکرد و گفت:
"جدا شدن از تو سخت ترین کاری بود که تو زندگیم مجبور به انجامش بودم
و فکر نمیکنم بتونم یه بار دیگه از پسش بربیام. "
دقیقا میفهمم مونیکا چی میگفت . . .