با صدای آرامی زیر لبش این را تکرار ، زمزمه میکرد : دل نیست که در وی دلدار نگنجد، سندان بود آن دل که در او یار نگنجد
فراموشی در کار نیست نهایتش دیگه حرفی ازش نمیزنی...