در خیابانهایی که هرگز آمد و شد نداشت، در ساعاتی که میدانستم مشغول کار است، در خانههایی که اصلاً صاحبان آنها را نمیشناخت، همیشه منتظرش بودم...
نشستم یه حسابکتاب کردم ديدم واقعا اکثر عذرخواهيای زندگیمون از روی دوست داشتن بوده و نه اینکه واقعا اشتباه کرده باشیم...!
آدم ها تنها در یک نقطه دلتنگ میشوند؛
جایی که دیگر هیچ راهی به غیر از جدا شدن باقی نیست..
بعضی موقعها، خودمون دوست نداریم حالمون
خوب شه؛ چون "درد"، آخرین حلقهی اتصالمون
به چیزییه که از دستش دادیم...
حقیقتا وقتی چت قبلیمو یا یسری از آدما میخونم
هی با خودم میگم
چیشد اون صمیمیت؟
چیشد اون همه عواطف؟!
چیشد اصا که اینطوری شد؟.