تجربه ثابت کرده:
-آدم هرچقدرم بگه مهم نیست، بالاخره یه روز همش جمع میشه تو گلو، بغض میشه، و میترکه :)
اون مثل سیگار اول بود!
برای اولین بار نمیدونی داری چیکار می کنی و زمانی می فهمی که معتادش شدی :)
من حاضرم همین ته مونده سلامت روانمم بدم دستِ تو تا باهاش بازی کنی ولی فقط کنارم باشی :)
اگر مرهمی برایش نباشد چه؟ «درد»، خودِ
اوست. از درون به پوستش چسبیده و با
خونِ رگهایش آمیخته شده. اگر تصمیم
نگیرد که «درمان» شود، سرپوشِرگهایش
پاره میشود و دردها فوران میکنند.
دگرگونی خیلیسخت است؛ اینکه بخواهی
به ماهیتی کاملاً متضاد تبدیل شوی. مثلِ
وقتی که دردی، ولی میخواهی تغییر کنی
و «درمان» شوی. میدانی چه حسی دارد،
وقتی که تب داری، باران گرمایِ بدنت را
خاموش کند؟