اگر مرهمی برایش نباشد چه؟ «درد»، خودِ
اوست. از درون به پوستش چسبیده و با
خونِ رگهایش آمیخته شده. اگر تصمیم
نگیرد که «درمان» شود، سرپوشِرگهایش
پاره میشود و دردها فوران میکنند.
دگرگونی خیلیسخت است؛ اینکه بخواهی
به ماهیتی کاملاً متضاد تبدیل شوی. مثلِ
وقتی که دردی، ولی میخواهی تغییر کنی
و «درمان» شوی. میدانی چه حسی دارد،
وقتی که تب داری، باران گرمایِ بدنت را
خاموش کند؟
مشکلاتم مثل این میمونه که توی یه اقیانوس سرد و تاریک درحال شنا کردنم ولی به کمک نیاز دارم و صدام به هیچکس نمیرسه
میدونی واقعیت چیه
هیچ کس نمیدونه توچته حتی اونایی که بیشتر از بقیه میدونن ازت هم نمیدونن تو واقعا با چی درگیری و دست و پا میزنی..