حقیقتش اینه که حالم خوب نیست ؛
عصبانیت و ناراحتی و خستگی داره از پا در میارتم ؛ قسمت بدش اونجاست توو نقطه ای از زندگیم ایستادم که هیچکی نیست حالم براش مهم باشه.
زندگیاش تقلای بیش از حد برای هرچیز بود؛ برای فراموشی، برای به دست آوردن و برای نگه داشتن:)
ولی کاش یکی بود بهم میگفت؛
بشین رو به روم و از چیزایی که فکر میکنی واسه هیچکس مهم نیست و هیچکس نمیفهمه برام بگو !
واسه من مهمه،من میفهمم:)..
وقتی غم داشتم میومدم پیش تو ..
الان که تو خودت غمی کجا برم ؟!
بگو الان کجا برم که غمامو یادم بره :)؟..
اونجایی که سعید صاحب علم میگه:
شبیه کودکی که پیش رفیقاش زمین خورده؛
درونم بغض بی رحمیست،اما کم نیاوردم..