من گمان میکردم که
برای دلباخته کردنش باید لبخند بر لبانش بنشانم، ولی هربار که میخندید این من بودم که عاشقش میشدم
برایم نامه بنویس ؛ یک نامهی تو میتواند مرا امیدوار و دلگرم کند و سختی این روزها را قابل تحمل کند : )
تو بوی رنگی، تو بوی چوبی، تو بوی کتابی، تو ترکیب قشنگ خاک و بارونی، تو مثل ته دیگ ماکارونی، ترکیب خفن نون و پنیر خامه ای و سبزی، تو مثل یه آسمون آبی با ابرای تیکه تیکه شده ای، تو به اندازه نوازش انگشت رو کلیدای پیانو قشنگی، تو مثل یه مسافرت با رفیقایی، به اندازه اهنگ مورد علاقم بهم ارامش میدی، تو مثل هر چی حس خوبه تو زندگی منی، تو همه قشنگی های زندگی واسه منی.
بی توجهی من رو آزار میده، وقتی یه چیزی آزارم بده تنها میشم، سکوت میکنم، سرد میشم، گوله میشم، میافتم تو حوض نقاشی، شنا هم که بلد نیستم، غرق میشم، تموم میشم، تمومم نکن خب؟:))
هیچکس نمیداند،پشت این چهرهی آرام در دلم چه میگذرد!
کسی نمیداند، این آرامش ظاهر و این دل ناآرام چقدر خستهام میکند...