از لحاظ روحی نیاز دارم :
به دل کندن و رفتن ، با یه یادداشت چسبیده به در یخچال : دنبالم نگردین قول میدم حالم که بهتر شد برگردم پیشتون.
یه وقتایی نمیدونم چمع!
نمیدونم چرا ناراحتم، بغض دارم،عصبی ام!
یه جورایی دلم پر از حرفایی میشه ک نمیدونم چیکارشون کنم..!
به کی بزنمشون اصن به زبون بیارمشون یا نه؟!
میدونی اینجور مواقع خودمم نمیتونم خودمو تحمل کنم
توفیلم«کفشهایمکو»
رضاکیانیاننقشاصلیفیلمآلزایمرداره؛
تویهسکانسزنشازشمیپرسهمنومیشناسی؟
اونممیگهنهفقطیادمهدوستداشتم .
دوستداشتنیهحسفراموشنشدنیه!
آدمیزاد تو یه سنی، یه قبر میکنه، آرزوهاشو میریزه توش و میشینه به نگاه کردن. باور کنید حال سوگواریام نداره. بهتزده به مرگ آرزوهاش زل میزنه. گیج و منگ. میدونه هم که دیگه نمیشه. به قول فروغ؛ «چه میشود کرد؟ مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی در آورد؟ همین است که هست».
صبح است
تو نیستی و هر صبح؛
زندگی با هوای ابریِ چشم های من شروع میشود.
هر چقدر با اشک بیرون می ریزمت بی فایده است
چسبیدهای به قلبم بیرون نمی روی.