آدمیزاد تو یه سنی، یه قبر میکنه، آرزوهاشو میریزه توش و میشینه به نگاه کردن. باور کنید حال سوگواریام نداره. بهتزده به مرگ آرزوهاش زل میزنه. گیج و منگ. میدونه هم که دیگه نمیشه. به قول فروغ؛ «چه میشود کرد؟ مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی در آورد؟ همین است که هست».
صبح است
تو نیستی و هر صبح؛
زندگی با هوای ابریِ چشم های من شروع میشود.
هر چقدر با اشک بیرون می ریزمت بی فایده است
چسبیدهای به قلبم بیرون نمی روی.
آدما مسخره شما نیستن ک هروقت خواستین بهشون ابراز علاقه کنین، هروقت خواستین پسشون بزنین، احساس دارن، شخصیت دارن، غرور دارن، اینکه برا نگه داشتنتون میجنگن نشونه ی خوب بودن شما نیست!
نشونه ی ارزشیه ک اون آدم برای شما قائله...
یه روز به خودت میای میبینی هیچکس مثل اون نگرانت نیست...
یه وقتیم ، یه کسی که دوستش داری، یه حرفی رو به آدم میزنه، که دیگه آدم هیچ وقت دلش باهاش صاف نمیشه، دیگه هیچوقت نمیتونی مثل قبل به اون آدم نگاه کنی حتی اگه به اندازه ی تمام وجودت دوسش داشته باشی، حرفی که شاید از هزارتا غریبه هم بشنوی ولی بی تفاوت از کنارشون بگذری چون جایگاه اون آدم توی قلبت با بقیه فرق داشته و تو انتظارشو نداشتی .
عشق؟ مسخرس، سخته، بدونِ منطق و بیقاعدس، به خودت میای میبینی چقدر دور شدی از خواستههات، معیارات، ایدهآلهات و همه چیز بخاطر اینکه یه نفر بخنده، خوشحال باشه، موفق بشه، کنارت باشه و نهایتا همش پوچِ؛ ته ته عشق اینه که بشینی یه گوشه و یاد بگیری چطور فراموشش کنی.
تمام آنچه که میخواست این بود که ترسها، افکار و آدمها دست از سرش بردارند و بگذارند به گوشه خود بخزد و از پشت شیشه فراموشی به تماشای جهان بنشیند(:!
یه وقتایی از قصد « گم میشیم » ، « دور میشیم »، « نامرئی میشیم » تا ببینیم کسی سراغمون رو میگیره یا نه ! وقتی چشممون به اومدن آدما خشک میشه ، بار دیگه بهمون ثابت میشه که ، « تنهایی » بی توقع خیلی بهتر از شلوغی بی پناهیه ..