یجوری رفتار میکنید که مجبور میشیم با تمام علاقه ای که نسبت بهتون داریم نبودنتونو ترجیح بدیم..
اینجا زندگیام میانِ امید و ناامیدی در نوسان است.
همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم.
گاهی اوقات به زندگی نظم میدهم و گاهی هرجومرج است که زندگیام را میبلعد.
شب دوباره همانیم؛ آزرده، غمگین، تنها و ترسیده از دنیا؛ حتی اگر تمام روز، در قویترین حالات ممکن یک انسان زیسته باشیم.
- با آنان که نا امیدت نمودند چگونه تا کردی؟
+ هیچ ، گذشتم « انگار که هرگز نبودهاند »
نمیدونم درکم میکنید یا ن
ولی همیشه بعد ی مدت کم کم کنار میذارنم
کم کم باهام سرد میشن
آخرشم انگار ن انگار منی وجود داشته :)
لازم نیست برای کسی که نمیفهمه توضیح بدی چه کارایی براش کردی و چقدر باهاش ساختی و چقدر به فکرش بودی. خودتو ازش بگیر؛ گذر زمان خودش همه چیز رو بهش میفهمونه...