گوشهای از پیراهن ِ شب
خیابانی متروکه ، سرد بیصدا
تنها ، ایستاده بود ؛ در انتظار ِ نور . .
آنقدر در مغزم با خودم حرف زده ام
که اگر آنها را مینوشتم ،
کتابی میشد به نام :
تمایل به خاموشی در پس ذهنی نا آرام .
بهترین اتفاقی که میتونه تو زندگی یه آدم بیفته، پیداکردن کسیه که بتونه دربارهی هر چیزی باهاش حرف بزنه. از چرتترین تا مهمترین مسائل زندگیش، بدون هیچ ترس و نگرانی از قضاوت و طرد شدن.
وقتی با یکی از تهِ دلت میخندی ،
هیچوقت دقت نمیکنی چی تنشه یا قدش چنده ، چند سالشه و قیافش چه شکلیه . میخندی و حالت خوبه ، این یعنی همه جوره دوستش داری .