انگار رفیقات برنامه کردن و بهت نگفتن ، انگار غروبِ پاییز از خواب پا شدی و دیدی هیشکی خونه نیست ، انگار موقع قهر با خانوادت مامانت یادش رفته سهم غذاتو نگه داره ، انگار تو مدرسه هیچ دوستی نداری ، انگار برای مدت طولانی نبودی و نبودت حس نشده ، انگار هرچی تلاش کردی نشده...
انگار ديگه حسش نيست بخوای يه بار ديگه از اول خودت رو به يكی ديگه ثابت كنی و بشناسونی...
درونگرا بودن اینجوریه که؛ از شدت حرفا و فکرای توی سرت، سردرد میگیری ولی حرفی برای گفتن نداری.
وقتی یکیو دوس دارم اینقدر گاردمو میارم پایین که فکر میکنه اعتماد به نفس ندارم و داغونم؛ داداش من یه از خود راضی روانیام که فقط با تو خوبم .
اینطوریه که انگار یه چاقو تو قلبت باشه و خون همه جا رو برداشته باشه و همچنان ازت بپرسن چی شده؟
یه وقتایی ، بارِ بعدی وجود نداره ،
شانسِ دومی نیست ، وقت اضافه و استراحتی نیست
گاهی وقتا، یا الان هست و یا هرگز ..
در نهایت متوجه خواهید شد که چیزِ زیادی نمیخواستید ، بلکه از شخصِ اشتباهی میخواستید ..