بهترین توصیف لانگ دیستنس همینه که علیرضا آذر میگه:
ای که نزدیکتری از منِ دلتنگ به من
بین ما نیست به جز فاصلهای اجباری!
میشه دستمو بگیری ببری یجای دور؟ یجایی که هیچکس مارو نشناسه، آهنگ گوش بدیم تو خیابونا و بخندیم، سیب زمینی آتیشی بخوریم، از خاطره های بچگیامون حرف بزنیم، زنگ خونه هارو بزنیم و فرار کنیم، من واقعا نیاز دارم کنارم باشی، میشه این فاصله لعنتیو تموم کنی و بیای؟:)
نمیدونم درک میکنی چی میگم یا نه،؟ولی مودم اینجوریه که یهو به خودم میام میبینم باز دارم برای چیزی که قبلا چند بار کامل پذیرفتم و کنار اومدم باهاش، غصه میخورم:)))
دلش میخواست از اطرافیانش بپرسد : چه نیازی به رنج دادنِ من بود؟
چه چیزی از رنج دادنِ من ، نصیبِ شما شد؟