من اینجوریام که به یه نخ فکر میکنم،
تبدیلش میکنم به طناب،
وصلش میکنم به یه لنگر،
پرتش میکنم داخل اقیانوس،
و بله. غرق میشم.
به یکدیگر نگاه کردند ، غرور اجازه نمیداد نزدیک شوند پس از هم دور شدند و این شروع تمام شدن صمیمیتشان بود
- راستشو بخای من دیگه نمیتونم کلمه کنار هم بچینم ؛
ولی تو بدون ، مثل یه گریهی یواشکیام ، یه غمِ ادامهدار ، یه خستگیِ ملموس ك میپوشیش مثل یه لباس .
همهی آدمها یه لحظههایی، هرچند کوتاه، معصومن و بغلکردنی.
دقیقاً همون لحظههایی که دارن دروغ میشنون و باورش میکنن.