یکم باهم مدارا کنید ؛
زود عصبانی نشید ، زود هر آدم اضافیای دنبال بهم زدنتون رو حذف کنید ، این شهر بوی تنهایی میده.
اگه فکر میکنید درست میشه ترک نکنید.
این روزا دیگه کسی حوصلهی آشنایی و شناخت نداره ، یسری روزا و یسری آدما و یسری حسها دیگه تکرار نمیشن .
توی هرچیزی که میخواید مودی باشید ، جز دوست داشتن یکنفر !!.
این روزها تا چشم کار میکنه همه واسه بازی اومدن ، شما بازیگر نباشید .
شما تا وقتی کسی روتون حساب باز کرده ، یهو نزنید زیر میز ؛
دلشکوندن افتخار نیست!
من نمیخوام خسته بشم ، تکراری بشه چیزا برام ، نمیخوام وقتی که باید بخندم و خوشحالی کنم ، مثل جنازه خیره بمونم به آدما.
نمیخوام بترسم ، بدم بیاد ، دور بشم.
من اصلا نمیخوام که این همه تنها بشم.
غر بزنم ، چون من این نیستم ؛
یعنی دارم زور میزنم که اینجوری نباشم .
اشتباه برداشت نشه ؛ میتونم !
همیشه میتونستم .
من میتونم بلند شم میتونم بجنگم و میتونم هرچیزی که دلم بخواد و یا اراده کنم رو در هر زمان و مکانی داشته باشم.
مساله اینه ، من در عین توانا بودن ؛ کاملاً ناتوانم : ).
شروع کن از جایی کهِ شکستی
شروع کن از جایی کهِ بُریدی
شروع کن از نقطه یِ انتها
شروع کن از لحظه یِ آخر
شروع کن از جایی که ایستادی
شروع کن؛ چون داستانت هنوز تموم نشده!
اگه ¹ نفر . .
بخاطر تو از غرورش میگذره بهت محتاج نیست ، اون فقط با تو حالش خوبه .
همین ؛ لطفاً اینو درك کنید :)!
آندیا!
- سریالِ 𝒌𝒊𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑬𝒗𝒆 یه دیالوگ داشت که میگفت : من میدونم نباید خسته شد میدونم نباید بُرید
توی سریال Leftovers یه سکانسش جشن بود و همه داشتن میرقصیدن. کِوین که شخصیت اصلی سریال بود هم در حال رقصیدن و نوشیدن بود و توی سخنرانیش گفت: " من به همچین خانوادهای افتخار میکنم. " و به دو تا بچه هاش اشاره کرد که دیگه بزرگ شده بودن. یه دفعه وسط جشن یه موزیک بی کلامِ غمگین پلی شد، کِوین همه چی رو آهسته دید. شادی خانوادهش و بقیه رو... و یه دفعه لبخندش محو شد. رفت بیرون یه نخ سیگار کشید. باباش رفت بیرون بهش گفت: " خودت خواستی مچت رو بگیرم... " کوین هم توی جواب بهش گفت: " نمیفهمم... چرا این برام کافی نیست و با وجود همچین خانوادهای بازم کمبود حس میشه و خوشحال نیستم؟ " و من عمیقا از اینکه توی آینده، همچین حسی داشته باشم میترسم .