این روزها بیش از همیشه برای به شب رساندن صبح و به صبح رساندن شب جان میکنم .
من بیش از جانِ یک نفر در این سالها جان کندهام ، چرا تمام نمیشوم؟
کاش آدما همونقد که اولش جرئت میکنن
یکیو درگیر خودشون کنن همونقدر جرئت
داشته باشن وقتی از طرف مقابلشون زده
شدن حداقل تو بلاتکلیفی نذارنش ..
مرزِ بین خواستن و نخواستن واقعا عجیبه،
نه اونقد ازش دل بریدی که فراموشش کنی
نه اونقد میخوایش که براش تلاش کنی.
دردا به مرور زمان خوب میشن، تنها چیزی که
ممکنه بعدها اذیتت کنه اینه که دیگه به هیچ
آدمی توی زندگیت نمیتونی اعتماد کنی.
آندیا!
توی سریال Leftovers یه سکانسش جشن بود و همه داشتن میرقصیدن. کِوین که شخصیت اصلی سریال بود هم در حال
نوید محمد زاده تو یه سکانسی
تو فیلم عصبانی نیستم
به باران کوثری میگه:
"نریا؛ میمیرم . ."
همینقدر ساده ، همینقدر عاشقانه :)
‹إذا أخذنی المَوتَ وَلَم نلتقی ،فَلاتَنسىٰ إنی تَمنيتُ لِقائك كَثيرًا!›
اگر مَرگم فرا رسید و یکدیگر را ندیدیم، فراموش نکن که من دیدار تو را بسیار آرزو کردم.
ما بدون جنگ ، بدون خونریزی ،
از مرزهای هم عبور می کنیم ،
همدیگر را اشغال می کنیم . .
و چند روز بعد ، چند ماه بعد و چند سال بعد
ویرانه ی هر کس را به خودش پس می دهیم ؛
بدون جنگ ، بدون خونریزی . !
فعلاً میسازم ؛ چه میشود کرد ؟
مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد ؟
همین است که هست !