حال عجیبی دارم ، صداها واسم بلندن ، ظرفیت حرفای بیهوده و کلیشهای ندارم ، قدرت یادگیریم خیلی اُفت کرده و یه موقعهایی رو افکارم کنترلی ندارم.
ولی با این وجود هنوز تو آینه کسی رو میبینم که بهم امیدواره ؛)
و از خطاهای بزرگم آن بود که لحظات دلخوشی را سرسری میگذراندم ، امّا غم و اندوه را با تمام وجودم زندگی میکردم . . .
بعضی وقتا اشکالی نداره اگر تنها کاری که امروز کردی نفس کشیدن بوده ؛ به خودت حق بده گاهی استراحت کنی.
گاهی آدم ته دلش غصه میخوره چون میخواد به طرف بگه :
"ببین نکن ، دوست داشتنم داره تموم میشه ، دارم رهات میکنم ، ببین توروخدا اینجوری نکن ؛ ولی نمیشه . . . "
درس که نمیخوانم ، هنری هم که ندارم ، درآمدی هم ندارم نشستمام و چشم دوختهام به سوراخ دیوار و وقتم را هدر میدهم خدا به دادم برسد .
شما ممکنه بخاطر موضوعی با یکی از بهترین آدمای زندگیت قطع رابطه کنی؛
که اگه همون کارو یه غریبه انجام میداد ، میگفتی فداسرت و میبخشیدی !
بحث توقعه ، انتظار یک سری کارهارو از یک سری آدم ها نداری.
مودم؟
خستم ، ی افسردگی دارم که همش در حال انکار کردنشم ، دایره ی آدمای دورم به صفر رسیده ، تنهام حوصله ی هیچ کاریو ندارم ، عصبیم صداها و آدما رو مخمن ، اعتماد به نفسم صفره
حس میکنم زشت و حوصله سر برم
آهنگا تکرارین ، آینده مبهمه ، یکسره تو خودمم ؛))
رویاهام سیاهن ؛
ی خواب طولانی میخوام همین ! .