افسردگی لزوما این نیست که یه غم عمیقی داشته باشی، یوقتا این شکلیه که ممکنه ناراحتم نباشی ولی کل روز تو اتاقتی، عملا هیچ کاری نمیکنی، میدونی باید یه تکونی به خود لعنتیت بدی ولی حوصله نداری، بی تفاوتی همه جاتو گرفته. و این روند روزها تکرار میشه.
اینکه دارم سعی میکنم جوری رفتار کنم که انگار هیچی برام مهم نیست ، خیلی داره از درون بهم فشار میاره .
آدم وقتی بیش از حد رنج بکشد ،
وضعیتش به کمدی نزدیک میشود و میتواند به دردناکترین چیز ها هم بخندد.
ما آدمهای حیرانی هستیم. برای ما همه چیز درد است. تولد درد است، بزرگ شدن درد است، خواستن درد است، نخواستن درد است، داشتن و نداشتن و دیدن و ندیدن آدمها هم درد است.
میذاشتی بتمرگم پیشت درستش کنیم با هم !
الان برم چیکار کنم با هشت میلیارد آدم غریبه ؟:)