برای رفتن نه خداحافظی لازم بود نه راه ، نه چمدان
در سرم دری باز مانده بود ؛ میبندم و میروم : )!'
دل و دماغی برای گفتن و نوشتن نیست . .
مثل وقتهایی که صدای خودت رو توی سرت میشنوی ، اما لبهات بسته است و نگاهت به نقطهی دوری گره خورده . . ؛
یاد حرف های جناب گلشیری افتادم ، ك میگفت :
‹ صدایش حجم نداشت ؛ نمیشنیدم بلکه میفهمیدم
مثل وقتی ك با خودمان چیزی میگوییم :)! ›
- تحمل این همه غم؟
اون هم برای یه مشت
دل و روده و پوست و استخونی
که اسمش رو گذاشتن آدم!