و پس از آن ، شب دگر هرگز صبح نشد . روز ها روشن نبودند و شب ها تار نبودند ، همه چیز در هیچی به سر میبرد و من در میان گرگ و میش زندانی شده بودم .
آدمیزاد یه شباییو صبح میکنه که خودش هم در تعجب فراوان میمونه که چهطور زنده مونده.
تلخی این شبها فراموش که نه، اما عادیتر میشن و حتی شاید شبهای تلختری بیان به جاشون.
اما اونی که این شبها رو گذرونده، هرگز یادش نمیره کیا، چهطور و چهقدر آسون توی اون جهنم تنهاش گذاشتن. چیزی که همیشه باقی میمونه، همینه.
حسود نباشید،
دو رو نباشید،
آدم فروش نباشید،
زیر آب زن نباشید،
دو به هم زن نباشید،
پشت آدما حرف نزنید،
حداقل اگر دشمن هم شدید،
دشمن باشکوهی بشید.
از یه سنی به بعد دیگه هیچی رو مثل سابق جدی نمیگیری. حرفا، اومدن و رفتنا، غصه ها، آدما، آدما، آدما ...