شاید یه روزی به همهی کارهای گذشتمون بخندیم ، اما برای بعضی خندهها بهای سنگینی دادیم :)!
حس اون بچهای رو دارم ك وسط گریههاش با یه سایه موش ك با دستای یه نفر درست شده میخنده ، هنوز رد اشکاش رو لُپش هستا ، ولی داره میخنده :)!
‹ فراموش کردنِ کسی مثل این است ك . .
شبی فراموش کنی چراغ حیاط پشتی را خاموش کنى ، چراغ تمام روز بعد روشن میماند و نور خورشید مانع فهمیدنت میشود ! اما تاریکیِ شب بعد ، وا میداردت ك به یاد بیاوری : )! ›
- با بغض میگفت لعنت به دنیایی ك . .
یکی از خوشحالی گریش میگیره ، یکیم از بدبختی
و درموندگی خودش خندش میگیره ؛
آندیا!
± من از تموم این دنیـٰا ، فقط دلم میخواد برم کنسرتِ ایهام اون بخونه : ‹ محکومِ خاموشیست چراغِ من !
± من از تموم این دنیـٰا ، فقط دلم میخواد برم
کنسرتِ رضا ملک زاده اون بخونه :
‹ منو بگیر از این دلتنگیِ لحظه به لحظه ! ›
- منم این طرف با چشـٰای اشکی و بغض داد بزنم :
‹ با تو مُردن به این زندگیِ بی تو میارزه :)! ›
آندیا!
پیمان معادی یه دیالوگ قشنگ داره که میگه : یه دقیقه دیگه معلوم نیست کی مُرده ست کی زنده ؛ اگه قرار
چقدر خوبه این دیالوگ بهرام رادان تو
جیران ك میگه :
± نگاهش همراهم شده و خیالش همدمم !
همه وقت هست و هیچوقت نیست ،
همه جا هست و هیچ جا نیست . .
آخ از این قرارِ بعد از بیقراری ؛ اما این
احوالات به جنون بیشتر شبیه تا عشق :)!