الان دقیقا توی اون نقطه از زندگی ایستادم که کافکا میگه :
از زندگی با مردم ، از حرف زدن ، عاجزم !
کاملا در خود فرو رفتهام ، به خودم فکر میکنم چیزی ندارم به کسی بگویم.. هرگز ؛ به هیچکس !
خیلی جالبه ، فقط یکی میتونه از ته دل ناراحتمون کنه و فقط همون آدم میتونه از دلمون دراره ، و جوری حالتو خوب کنه انگار هیچی نشده .
عاقبت همه ی ما زیر این خاک آرام خواهیم گرفت ، ما که روی آن ، دمی به همدیگر مجال آرامش ندادیم .