بهش گفتم ازت میخوام هیچوقت دروغ نگی . .
گفت : من همین الانم واسه اینکه این وقت شب پیش تو باشم دروغ گفتم !
همونایی که از بچگی بهم گفتن دروغ نگو ، یه کاری کردن ؛ واسه داشتن یه چیزایی که حق طبیعی هر آدم زندهایه دروغ بگم .
اونا منو مخفی کار بارآوردن چون نمیخواستن با این واقعیت رو به رو بشن که منم آدمم. منم دلم میخواد تجربه کنم ، اشتباه کنم ، زندگی کنم . .
میخوای دروغ نشنوی ازم؟
رفیقم باش ، امن باش ، بذار خودم باشم ، بذار این عادتِ مزخرفِ مخفی کاری کردن از مغزم بیفته .
چقدر دردناک است این مشکل که همیشه برای فرار از دست یک آدم ، به آدم دیگری پناه بردهایم ؛ اعتیاد به آدمها بدترین نوع اعتیاد است
آب را گل کردند و چه با دل کردند
زخم ها بر دل عاشق کردند ، خون به چشمان شقایق کردند
در همین نزدیکی عشق را دار زدند ، همه جا سایه به دیوار زدند
هیچچیز دائمی نیست
و هیچکس کامل نیست ، همه مأیوستان میکنند ؛ حتی والدینتان.
وقتی این را پذیرفتم ، دیگر منتظر نبودم کسی از راه برسد و نجاتم دهد یا زندگی را برایم آسانتر کند.