آب را گل کردند و چه با دل کردند
زخم ها بر دل عاشق کردند ، خون به چشمان شقایق کردند
در همین نزدیکی عشق را دار زدند ، همه جا سایه به دیوار زدند
هیچچیز دائمی نیست
و هیچکس کامل نیست ، همه مأیوستان میکنند ؛ حتی والدینتان.
وقتی این را پذیرفتم ، دیگر منتظر نبودم کسی از راه برسد و نجاتم دهد یا زندگی را برایم آسانتر کند.
آدمیست دگر ، حتی در اقیانوس هم زنده میماند اما گاهی در یک جرعه دلتنگی غرق میشود.
آدم میتواند در خانهاش نشسته باشد ، شادترین رنگها را پوشیده باشد ، لبخند بزند و چای بنوشد ، و به مرگ و نیستی فکر کند.
احساس میکنم خیلی وقت است حس خوشحالی عمیقی را تجربه نکردهام ، و یادم رفته است خوشحالی عمیق یعنی چه ؟ آنقدر یادم رفته است که میترسم وقتی برایم اتفاق بیافتد ، آن را نشناسم.