آدمیست دگر ، حتی در اقیانوس هم زنده میماند اما گاهی در یک جرعه دلتنگی غرق میشود.
آدم میتواند در خانهاش نشسته باشد ، شادترین رنگها را پوشیده باشد ، لبخند بزند و چای بنوشد ، و به مرگ و نیستی فکر کند.
احساس میکنم خیلی وقت است حس خوشحالی عمیقی را تجربه نکردهام ، و یادم رفته است خوشحالی عمیق یعنی چه ؟ آنقدر یادم رفته است که میترسم وقتی برایم اتفاق بیافتد ، آن را نشناسم.
گیریم خنجر حرف تو بر پهلوی باورها نشست ؛
نوشدارویی ، شرابی ، شیونی .. شعری به کارش میکنیم ؛
دل که چرکین شد ، چکارش میکنیم...؟
نه دوست داشتنت در من تمام میشود نه دلتنگی ات . . .
چنان شروع شده ای که تمام نخواهی شد . . :)