تموم شد ؛ به آخرِ خط رسیدم . نه ذوقی واسه ادامه دادن دارم ، نه شوقی ، نه دلیلی ، نه بهونهای . فقط دارم تحمل میکنم که زودتر بگذره و تموم شم .
- خواسته کوچکم این بود ك در آغوش تو باشم .
اکنون اما در آغوش شبم . .
دستان غم بر گردنم است و از تو با ماه میگویم :))!
ولی همهی ادما ، یه روزی ، معمولا هم در بدترین زمان ممکن ، تلنگری بهشون میخوره و تازه میفهمن یه آدم رو چقدرها دوست دارن.
اون لحظهست که انگار از یه برج ۴۶ طبقهای پرت میشن پایین ، یه چیزی توی دلشون فرو میریزه ، جهان به طرز عجیبی ساکن میشه و زمان نمیگذره.
یعنی چی باید از هر کی توقع هر چیو داشته باشی ؟
فکر کن تو به یکی اعتماد میکنی ، حرفایی که به هیشکی نمیتونی بگی رو به اون میگی بعد باید منتظر بمونی که طرف کِی و کجا حرفاتو جار میزنه و تورو از کرده خودت پشیمون میکنه؟
یا فکر کن مثل چی یکیو دوست داری بعد طبق این قانون باید منتظر باشی طرف بره !؟
چون میدونی از همه همه چی برمیاد !
جدی ! پس قلب و معرفت آدما چی میشه ؟! همش کشکه ؟ جنگله مگه !
قبلا هرچی اذیتم میکرد میومدم پیش تو ؛
الان از هر چیزی اذیت بشم میندازم گردن ِنبودن ِتو !