ولی اینکه آدمای اضافی زندگیتو حذف میکنی شاید یکم دردناک باشه ولی بهترین حس و عمق خوشحالی رو در آینده بهت میده
نمی دونم اسمشو بالغ شدن می شه گذاشت یا چی ، ولی قبلنا خیلی حوصله داشتم ، الان به وضوح خیلی کمتر شده ، دوست ندارم دوستای زیادی داشته باشم ، دوست ندارم موبایلم زیاد زنگ بخوره ، نمی خوام راجب قدمای بعدیم به کسی توضیحی بدم ، دوست ندارم دلیل رفتارام یا درمورد هرچیزی به کسی توضیحی بدم ، حتی حوصله ی واکنش نشون دادن به کارای بد دیگران و حواشی که همیشه پیش میاد و ندارم ، تو اون نقطه از زندگیمم که می خوام دورم خلوت و سکوت باشه تا ذهنم بتونه تموم تمرکزشو بذاره روی خودم ، حال خودم ، پیشرفت کردنم ، زندگیم و آیندم .
من از همهچیز خسته میشدم، از گریه، از جمعیت، از غم، از کار، از راه رفتن و نشستن. و تنها چیزی که مرا هرگز خسته نکرد، دوست داشتنِ تو بود.
چقدر کلمه سابق عجیبه.
دوست سابق ، عشق سابق ، خونه سابق ، حال سابق ، آدم سابق.
یه جوریه انگار داریم به جای زخمهامون نگاه میکنیم.
فقط چون گریه نمیکنی ، به این معنی نیست که ناراحت نیستی و اینکه لبخند میزنی ، به این معنی نیست که خوشحالی .