بدونِ تو ترسیدهام ، خستهام ، تنهاام.
مدام یکجاییام درد میکند ،
غذاهایی که میخورم مزه ندارند ،
بوی هیچچیز را متوجه نمیشوم ،
زود و بیدلیل گریهام میگیرد و خوابهایم خستهترم میکنند .
بدونِ تو گیجم ، ماندهام ، ساکتم.
بدونِ تو زندهام ، میروم و میآیم ، اما زندگی نمیکنم ؛)
آندیا!
‹ خوب بخوابی عزیزِ روزهای سخت من ! 🌙 ›
و اگر میتوانی ، که میدانم که میتوانی ، کمی بیشتر طاقت بیاور عزیز ِمن ؛
هر آدمی قِصهای دارد ،
من هم قصههایِ خودم را دارم.
قصههایی که مُرورشان کمکم میکند
و گاهی آزارم میدهد . .
-حسین دریابندی
هدایت شده از ꜱɪʟʟᴀɢᴇ
ببخش منو
هیچ وقت دلم نمیخواست برم ، تنهات بزارم و بزنم زیر قولام
ولی من مجبور بودم
مجبور بودم که چشممو رو همه علاقم ازت ببندم چشمم رو شبایی که تا صبح میخندیدیم ببندم
چشممو رو اون همه خاطره ببندم
اما همشو یادمه
یادمه چطوری خوشحال میشدی
چطوری عصبانی میشدی
از چی و کی بدت میومد
حتی یادمه وقتی حالت بد بود چیکار میکردی
اما من مجبور بودم:)