و در نهایت همهی ما یک روز یا یک شب وسط همین مرور کردن ها و عبرت گرفتن ها خواهیم مرد ؛ بی لبخند ، بی خداحافظی.
یه چیزایی هست حتی از تو چشم هم نمیشه
خوند ، فقط باید یه عمر جایِ طرف زندگی
کرده باشی تا بفهمی .
آشنا میشوی و عادت میکنی ؛
تغییر میکنند و غریبه میشوند.
تغییر میکنی و دیگر نه آشنا میشوی
و نه عادت میکنی ؛
با تمام جهان غریبه میشوی.
هرروزم غروب جمعست
هرروزم غروب سیزده بدره
هرروزم شب امتحانیه که هیچی نخوندم واسش
و چقد زندگیم مثل کلاف نخ پیچیده تو هم که فقط با بریدنش میشه آزاد شد؛
شاید باید برید
یه جایی هم خونده بودم اما میدانم که غم را نباید امتداد داد.
یک جایی باید بند نافش را برید و جدایش کرد و به گریههایش بیتفاوت بود.
باید بگذاری برود آنچه که نمیخواهد یا نمیتواند یا نباید که ماندنی باشد. آن وقت است که میتوانی ، سبک و آرام ، به بهانههای سادهای که شادت میکند و اندوهت را تسکین میدهد ، بیندیشی.