هرروزم غروب جمعست
هرروزم غروب سیزده بدره
هرروزم شب امتحانیه که هیچی نخوندم واسش
و چقد زندگیم مثل کلاف نخ پیچیده تو هم که فقط با بریدنش میشه آزاد شد؛
شاید باید برید
یه جایی هم خونده بودم اما میدانم که غم را نباید امتداد داد.
یک جایی باید بند نافش را برید و جدایش کرد و به گریههایش بیتفاوت بود.
باید بگذاری برود آنچه که نمیخواهد یا نمیتواند یا نباید که ماندنی باشد. آن وقت است که میتوانی ، سبک و آرام ، به بهانههای سادهای که شادت میکند و اندوهت را تسکین میدهد ، بیندیشی.
ما چیز زیادی هم نمی خواستیم ؛
تنها یک سرزمین می خواستیم که اندوهش زیبایی اش را نکُشد.
«تو هم جنگجو هستی ، تو که هرشب در رخت خوابت با غم میجنگی و کسی صدای مبارزهات را نمیشنود.»
خودم را تا حد بیعاطفگی محض از همه کنار کشیدهام. همه را با خود دشمن کرده و با هیچکس حرف نمیزنم.
- کافکا