یه جایی هم خونده بودم اما میدانم که غم را نباید امتداد داد.
یک جایی باید بند نافش را برید و جدایش کرد و به گریههایش بیتفاوت بود.
باید بگذاری برود آنچه که نمیخواهد یا نمیتواند یا نباید که ماندنی باشد. آن وقت است که میتوانی ، سبک و آرام ، به بهانههای سادهای که شادت میکند و اندوهت را تسکین میدهد ، بیندیشی.
ما چیز زیادی هم نمی خواستیم ؛
تنها یک سرزمین می خواستیم که اندوهش زیبایی اش را نکُشد.
«تو هم جنگجو هستی ، تو که هرشب در رخت خوابت با غم میجنگی و کسی صدای مبارزهات را نمیشنود.»
خودم را تا حد بیعاطفگی محض از همه کنار کشیدهام. همه را با خود دشمن کرده و با هیچکس حرف نمیزنم.
- کافکا
هر شب حدودا تا حوالی ساعت ۳ منتظر میمونم تا شاید شاید شاید امداد غیبی رخ بده و شاید فلان آدمی که نمیدونم کی هست و کجاست، بخواد بهم پیام بده و اینجوری، شاید به طرز معجزه آسایی دیگه احساس تنهایی نکنم و این حس از من دور بشه اما هر شب، بدون استثنا هیچ اتفاقی نمیفته وُ دست آخر مجبور میشم دست به دامن خواب بشم!