آندیا!
قصه اینجاست که شب بود و هوا ریخت بهم ؛
اَز بد حادثه اَبروی تو آویخت به هم ؛
در ظاهر روی پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم. اما حقیقت این است که خسته هستم. میخواهم فرار کنم. میخواهم بروم گم بشوم.
-فروغفرخزاد
در ظاهر فراموشت کرده ام
روز ها را در پی فراموش کردنت می گذرانم
اما وقتی که شب میشود تمام تلاش های روز بی فایده میشود؛