فراموشت کردم ؛ خوابیدم.
با یادت بیدار شدم ،
انگار در خواب هم تو را دوست میداشتم.
جمال ثریا
بیا امید داشته باشیم ، این خستگیا ، این حال بدیا ، این روزای تاریک ، تهش به یه جای خوب میرسه ، تهش هممون بلاخره میخندیم .
00:00
میگه که :
نیست یک ساعت قرار این جانِ بیآرام را
یا رب آن آرامِ جانِ بیقرارِ من کجاست؟