میخواستم بمانم ، رفتم .
میخواستم بروم ، ماندم .
نه رفتن مهم بود و نه ماندن . . . . .
مهم من بودم که نبودم .
من اجتماعی ترین ادم گریز دنیام .
وقتی تو جمعم یجوری اجتماعیم و بگو بخند و مجلس گرم کنم که انگار دارم لذت دنیا رو میبرم ,
ولی در درونم دارم لحظه شماری میکنم برگردم خونه و تا چند قرن تنها باشم .
جای شگفتی است که انسان میتواند حجم بزرگی از بدبختی را درون خودش جا بدهد ، بیآنکه از زور بدبختی بترکد.