از یساعتی به بعد افکارم مثلِ یه طناب دورِ
گلومو میگیرن، مثلِ خوره به جونم میوفتن،
وَ بند بندِ وجودمو زیر بار سنگینشون له میکنن.
از حسِ تنهایی متنفرم. ازینکه اونی که دوسش
دارمو با بقیه ببینم متنفرم. ازینکه تهش میبینم
حتی برا اونم مهم نیستم متنفرم.